جزئيات عمليات استشهادي يك ژنرال ايراني براي كشتن ي
جزئيات عمليات استشهادي يك ژنرال ايراني براي كشتن يك ژنرال بعثي

تصميم گرفتم عمليات استشهادي انجام بدهم. پيش خودم حساب كردم ديدم اگر با موتور ميرفتم چند ثانيهاي به آن جا ميرسيدم. هيچ تيراندازي هم قادر نبود مرا بزند. گفتم كار جشعمي را تمام ميكنم و شوراي فرماندهي او را از بين ميبرم.
آقاي نظرنژاد در سال هاي جنگ از فرماندهان لشكر 5 نصر بود و به سال 1375، هنگام حضور در محل ماموريت خود در كردستان ، بر اثر عوارض ناشي از جانبازي 95 درصدي اش به شهادت رسيد:
به خط رفتم. وضعيت به هم خورده و بچهها از هلالي عقبنشيني كردهاند. بخارايي تا چشمش به من افتاد گفت: حاج آقا نيروها عقب آمدهاند.
گفتم: خب به من چه مربوط است؟ شما مسئوليت داشتيد، ميخواستيد نگذاريد.
يك ربع كه گذشت آقاي قاآني آمد. گفت كه ميخواهد با يك حمله هلالي را بگيرد و جلو برود. بعد رو كرد به من و بخارايي و گفت: من با يك گروهان از انتهاي شهرك دوعيجي عمل ميكنم. آقاي بخارايي شما يك گروهان برداريد و از اول هلالي وارد عمل شويد. حاج آقا شما هم يك گروهان برداريد و از جاده حركت كنيد و به دشمن بزنيد.
به سه گروهان حركت كرديم و به دشمن زديم. جاي خيلي بدي بود. نتوانستم جلو برويم. قاآني و بخارايي به داخل روستايي نزديك شهرك رفته و آنجا دور خورده بودند. بعد هم كه متوجه شده بودند عراقيها پشت سرشان را بستهاند. مجبور به عقبنشيني شده بودند.
قاآني پيش من آمد و گفت: نميشود كاري كرد.
گفتم: آقاي قاآني شما اگر به عقب ميرويد، تكليف آقاي بخارايي و من را روشن كنيد.[درگيري مختصري با آقاي بخارايي پيدا كرده بودم و حاضر نبودم با ايشان در خط كار كنم.]
آقا اسماعيل هيچ نگفت و رفت. خيلي ناراحت شدم. تصميم گرفتم عقب برم. سعادتي آمد پشت خط بيسيم و گفت: آقاي بخارايي، شما به عقب برگرديد... آقاي نظرنژاد. مسئوليت خط با شما.
شب پنجم يا ششم عمليات بود كه دو گردان نيرو درخواست كردم. گردانها آمدند. يك گردان به فرماندهي فلاح هاشميان و يك گردان به فرماندهي آقاي سليماني به من ملحق شدند. اين دو گردان را به كار گرفتيم. ولي باز نتوانستيم پيشروي كنيم. كار گره خورده بود. لشكر امام حسين (ع) و لشكر نجف هم از جناح چپ عمل كردند. باز هم نشد. لشكر عاشورا و لشكر 5 نصر هم در انتهاي بوارين مانده بودند. هيچ كس، نميتوانست كاري كند. همه نگاه كردند كه لشكر امام رضا (ع) چه كار ميكند. ما هم گير كرده بوديم. پيشروي قدم به قدم بود و جنگ تن به تن. گاهي صد قدم جلو ميرفتيم و گاهي چند قدم عقب ميآمديم. در اين عمليات رازي نهفته بود و شكافتن آن كار بسيار دشواري بود. بايد از صدها و بلكه هزاران نفر سؤال كرد كه راز شلمچه چه بود.
***
24 دي 1365 شديدترين درگيري زميني بين ما و عراق به وجود آمد. اين درگيري براي ما هم غرورآفرين و هم ناراحتكننده بود. صبح اين روز ساعت هشت، درگيري بسيار پيچيده شده بود. نيروهاي لشكر امام حسين (ع) در جناح راست بودند و نيروهاي ما كاملا كپ كرده بودند دو سه فروند هليكوپتر خودي در همان ساعتها براي كمك به نيروهاي زميني آمدند. درگيريهاي هليكوپترهاي ما با نيروي زميني عراق، شجاعانه و غرورآفرين بود. پايان اين نبرد تلخ تمام شد.
هليكوپترها حدود نيم ساعت با تانكهاي پدافند زميني عراق درگير بودند. دو فروند از هليكوپترها،موشكهايشان را زدند و به عقب برگشتند. ديدم يك هليكوپتر بسيار سماجت ميكند و ميرود جلو و درگير ميشود. بالاي سر نيروهاي عراقي ميرفت دور ميزد و برميگشت. متوجه شدم خلبان هليكوپتر ميخواهد به نيروهاي ما بفهمان جلو برويد. مشكلي نيست. اگر اينها قدرتي داشتند بايد مرا ميزدند.
اين مانور نيم ساعت طول كشيد و سرانجام بر اثر اصابت موشك، هليكوپتر داخل صف تانكهاي عراقيها سقوط كرد. بعدها متوجه شدم خلبان هليكوپتر، شهيد فخرايي از بچههاي مشهد و برادر يكي از نيروهاي پاسدار خودمان است.
بعد از اينكه خط پدافندي درست شد، از بچههاي اطلاعات خواستم تا جنازه شهيد را به پشت خط انتقال دهند. چون او در عمق خاك عراق افتاده بود بايد 150 متر از خط تماس فاصله ميگرفتند تا بتوانند جنازه را پيدا كنند. بچهها نفوذ كردند و مشخص شد كه هليكوپتر كجا سقوط كرده. همه مشخصات را آوردند اما نتوانستند جنازه را كه سوخته بود، با خودشان بياورند.برادر ايشان آمد. به كمك او دوباره تلاش كرديم كه جنازه را بياوريم اما باز نتوانستيم. اهميت اين كار براي ما به علت جانفشاني آن شهيد براي تقويت روحيه نيروهاي زميني بود. او به خاطر ما شهيد شد و ما در اين حركت، سه زخمي داديم. مجبور شديم چهارده- پانزده روز صبر كنيم تا آتش كاهش پيدا كند. مجددا نفوذ كرديم. باز هم موفق نشديم. و بالاخره تا زماني كه من در منطقه حضور داشتم نتوانستيم جنازه را بياوريم.
صبح روز پنجم عمليات هليكوپترهاي دشمن در آسمان ظاهر شدند هشت فروند هواپيماي جنگنده و دو فروند توپولوف هم كه بمبهاي سنگين حمل ميكنند،بالاي سر ما به پرواز درآمدند. بمباران به قدري شديد شده بود كه نهايت نداشت. هليكوپترها از پايين كمك ميكردند و آتش توپخانه عراق هم قطع نميشد. در همين حين حدود هفت فروند فانتوم ايراني به آنها حمله كردند. از طريق فرماندهي لشكر دستور دادند از دوشكاها استفاده نكنيم. ممكن بود به هواپيماهاي خودي صدمه بخورد. دو فروند اف- چهارده، شش فروند فانتوم و اف - پنج بودند.آتش ما قطع شد و نگاه ميكرديم ببينيم چه ميكنند. در كانال شهرك دوعيجي، سنگر بتوني خيلي محكمي داشتيم و من كنار آن ايستادم.
هواپيماهاي عراقي تا ديدند هواپيماهاي ايراني از سمت اهواز نمايان شدند، آرايش گرفتند. يك دفعه فانتومها مثل موشك به سمت آسمان رفتند. اين حركتها زيبا بود. فانتومها از بالا، سر به سمت هواپيماهاي عراقي برگشتند. هواپيماهاي عراقي پراكنده شدند. يك اف. چهارده موشكي به سمت يكي از هواپيماهاي عراقي كه نزديك دژ ايران بود، رها كرد. هواپيماهاي عراقي سقوط كرد. همه تكبير گفتند. ميگهاي عراقي تلاش ميكردند كه دو فروند توپولف را دور كنند. يكي از توپولفها مسير خود را به سمت پتروشيمي كج كرد و يكي از فانتومها به دنبال او و سمت خاك عراق رفت. ما نگران شديم. اگر فانتوم را ميزدند روحيه بچهها ضعيف ميشد. فانتوم چرخيد و از بغل با موشك به نوك توپولف زد. توپولف با هيكل غول پيكرش اطراف پتروشيمي عراق نقش زمين شد. بعد از اين حادثه، فانتومها در منطقه ماندند و هواپيماهاي عراقي متواري شدند.
نيم ساعتي گذشت. ديدم تعداد زيادي هواپيماي عراقي در آسمان ظاهر شدند.آنها به سمت اهواز و دزفول رفتند. چند نفر از بچههاي يگان دريايي كه در سد دز بودند ميگفتند: ميگها به دزفول ميآمدند كه يك دفته فانتومهاي خودي براي مقابله از زمين بلند شدند. چهار پنج فروند از هواپيماهاي عراقي در آنجا سقوط كردند. گويي هواپيماها در آسمان، مانند نيروهاي زميني جنگ تن به تن ميكردند.
مردم هم بيواهمه تماشا ميكردند و نترسيدند و به جان پناه نرفتند. ميگها به فكر نجات خودشان بودند. تمام بمبهاشان را در بيابانها و كشتزار اطراف دزفول و انديشمك رها كردند و پا به فرار گذاشتند.
عصر روز بعد، آقاي قاآني به خط آمد من خيلي خسته بودم. آقاي قاآني گفت: حاج آقا چكار بايد بكنيم؟
گفتم: بايد آخرين گردانهاي خط شكن را به من بدهيد.
منظور من گردانها كوثر دو به فرماندهي آقاي اسحاقي و الحديد دو به فرماندهي آقاي سراج بود. آقا اسماعيل گفت: حالا ببينم چه ميشود.
شب را در همان جا، پله پله به صبح رسانديم. صبح ساعت هشت يا نه بود كه آقاي قاآني براي صحبت كردن با من آمد. گفتم: گوشهايم نميشنود. بايد مطلب را بنويسيد تا من بخوانم.
نگاهي كرد و رفت و ساعت دو بعداز ظهر گردانهاي آمدند. آقاي قاآني هم آمد. باز هم نگاهي كرد و رفت و ديگر برنگشت. آقاي قاآني بعدها گفت كه به قرارگاه رفته تا بگويد لشكر به پايان خط رسيده اما وقتي وارد قرارگاه شده، آقا رشيد و آقا رحيم صفوي هر دو به آقاي قاآني پرخاش كرده بودند كه شما آدمهاي بيعرضهاي هستيد. مگر چقدر نيروي عراقي آنجاست كه لشكر شما بايكوت شده؟ آقاي قاآني ميگفت: واقعا دلم از اين حرف شكست چون ما هفت هشت روز جان كنده بوديم.
تصميم گرفتيم كه به هر قيمتي كه شده شهرك را تصرف كنيم. از طرفي هم علي ابراهيمي، عليپور، شريفي و تعدادي از بچههايي را كه سالهاي سال با هم بوديم از دست داده بوديم. ديگر زندگي برايم بيارزش شده بود. اصلا به فكر زنده ماندن نبودم. تصميم گرفتم عمليات استشهادي انجام بدهم. پيش خودم حساب كردم ديدم از خط ما تا خط عراقيها چند ده متر بيشتر فاصله نيست. اگر با موتور ميرفتم چند ثانيهاي به آن جا ميرسيدم. هيچ تيراندازي هم قادر نبود مرا بزند. حساب كردم كه اگر تند حركت كنم دو تا سه دقيقه كار است در اين سه دقيقه دشمن نميتواند بفهمد كه من خودي يا بيگانه هستم. گفتم كار جشعمي را تمام ميكنم و شوراي فرماندهي او را از بين ميبرم. اگر هم شهيد شدم نيروهاي ديگر كار شهرك را تمام ميكنند.
به نيروها دستور دادم آتش نكنند. گفتم به نيروها بگوييد نظرنژاد ميرود. هر كسي كه خواست دنبالش برود. به آقاي يزدي كه تنها بازمانده مهندسي بود، گفتم: بلدوزرها را دنبال من راه بينداز.
ساعت ده شب بود و هواپيماهاي عراقي منور ميريختند. همه جا مثل روز روشن بود به نظري، بيسيمچيام گفتم: با من ميآيي يا خندان دل را ببرم؟
خندان دل هم خسته نشسته بود. نظري گفت: اگر بنا باشد تو بميري، خب من هم كنارت هستم. من از اول بيسيمچي تو بودم و تا آخر هم با تو هستم.
گفتم: پس فانسقهات را باز كن.
فانسقه يكي ديگر از بچهها را هم گرفتم. دو تا فانسقه را به هم بستم. بعد گفتم كه بيسيم را به پشتش ببندد. يك كلاشينكف به دستش دادم و او را مسلح كردم. ركابهاي موتور را باز كردم و گفتم كه روي ركابها بايستد. فانسقهها را پشت او انداختم. و بعد او را به كمر خودم محكم بستم. قرار شد او از بالاي سر من تيراندازي كند تا كسي نتواند مرا بزند.
خدا را شاهد ميگيرم كه اطمينان داشتم به محض رفتن كشته ميشوم. قبل از حركت سه جمله به ذهنم آمد. يكي اين كه خدايا، از من قبول كن. دوم اينكه گفتم مادر جان دعا كن اگر شهيد شدم خدا از سر تقصيرم بگذرد. بعد از خودم پرسيدم: من دو پسر دارم. اگر شهيد شوم آيا پسرهايم اين راه را دنبال خواهند كرد يا نه؟ جملهها و اين مفاهيم مرتب در ذهنم ميچرخيدند تا اينكه حركت كردم.
صدمتري به عقب آمدم تا سرعت موتور بيشتر شود با سرعت از كنار بچهها رد شدم و رفتم. عراقيها كه از تيراندازي خسته شده و مكث كرده بودند يك دفعه ديدند موتوري رد شد. تا خواستند بجنبند من به داخل شهرك دوعيجي رفتم. نزديك خانهها، رسيدم و هفت هشت نفر عراقي را ديدم كه دم در خانهاي ايستادهاند. يك نفر با لباس پلنگي وسط آنها ايستاده بود. كلاه كج زرد رنگي هم روي شانهاش جمع شده بود. فهميدم كه او بايد جشعمي باشد. با موتور مستقيم به طرفشان رفتم. تاچشمشان به ما افتاد دستپاچه شدند و فرار كردند.
نظري يك تير به مچ پاي جشعمي زد ، پاي او زخمي شد و روي زمين افتاد. يقهاش را گرفتم و بلندش كردم. با خودم گفتم اگر او در دست ما باشد عراقيها تيراندازي نخواهند كرد. وقتي كه بلند شد با دست به سرش كوبيدم و دوباره زمين افتاد. نظري كه به او سرباز امام زمان (عج) ميگفتم دنبال بقيه افسران عراقي رفت. دونفر از آنها ميخواستند به سمت تانكها بروند اما نظري آن ها را زد. آن دو نفر ، نرسيده به تانك ها به زمين افتادند. بقيه حساب كار دستشان آمد. و دستها را بالا بردند. به خودم آمدم وديدم كه ما دو نفر در دل دشمن هستيم و به آنها تيراندازي ميكنيم. كمي جا خوردم و با خودم گفتم: الان ما را ميگيرند.
جشعمي بلند شده و ايستاده بود. يك دفعه بچههاي بسيج به داخل شهرك ريختند و تعادل عراقيها به هم خورد. اسحاقي آمد. به او گفتم: به سمت نهر جاسم برويد.
پمپ بنزين هم به دست ما افتاد. خبر آوردند كه آقاي سراج زخمي شده. عظيمي هم كه جوان رشيد و دلاوري بود تير به سينهاش خورد و به شهادت رسيد. تفقد كه عرب زبان بود قبلا زخمي شده و به عقب رفته بود. نميدانستم او زخمي شده. فكر ميكردم در همان اثنا سر و كلهاش پيدا ميشود. وقتي آمد يكي دو كشيده و يكي دو لگد به او زدم و پرسيدم: كجا بودي؟
گفت: حاج آقا از بيمارستان اهواز فرار كردم و خودم را به اينجا رساندم.
گفتم: خيلي خوب. از اين مردك سؤال كن كه جشعمي همين است يا نه؟
تفقد به افسر عراقي گفت: فرمانده عمليات لشكر 21امام رضا (ع) آقاي نظرنژاد از تو ميپرسد كه اين يارو جشعمي فرمانده شماست؟

عراقي از جاي خودش بلند شد و كلاهش را گذاشت سرش و احترام گذاشت. يكي از عربزبانان عراقي كه به ما داده بودند همان موقع رسيد. جلو آمد و به تفقد گفت: برو به كارهايت برس كار من تبليغات است.
بعد شروع كرد به صحبت كردن. پرسيدم چه ميگويد؟
گفت: ميگويد كه ايشان بايد طبق قرارداد ژنو با من رفتار كند. چرا با ما خشن رفتار كرده؟ من يك افسر ارشد هستم.
گفتم:به او بگو كه من ژنو سرم نميشه اگر بگويد كه طبق قرارداد اسلام رفتار كنم چشم، ولي ژنو را به ره ما نكشد.
گفت: ميگويد كه ما را از اينجا به عقب منتقل كنيد.
به آن عرب زبان گفتم: بدو برو علي تفقد را پيدا كن.
رفت و علي تفقد را آورد. گفتم سريع خودت را به مركز پيام برسان و ببين چه كار ميكنند.
قبل از آن كه ارتباط قطع شود شايد ميتوانستيم يك فكري بكنيم. از طرفي هم بچههاي مخابرات خودمان رسيدند. ميدانستم كه يك انبار بيسيم فوقالعاده مدرن آنجاست. بچههاي مخابرات همان شب و زير آتش بيش از 30 بيسيم راكال 25 واتي را كه در قرارگاه خيلي كم بود تخليه كردند.
سرشب كه هنوز كاري انجام نداده بوديم 180 اسير از عراقيها گرفتيم مانده بوديم اسرا را چه طوري به عقب انتقال دهيم. به آقاي ابوالقاسم منصوري كه آن زمان جانشين دوم ستاد بود،گفتم: آقاي منصوري تو بايد اين اسرا را عقب ببري.
گفت: يك نفري كه نميشود.
گفتم: يكي دو تا از بسيجيهاي چهارده پانزده ساله را هم با خودت ببر.
گفت: بابا اين ها اسلحه خودشان را نميتوانند بياورند.
گفتم: آقاي منصوري اگر اينها را به عقب نرساني و فرار كنند يا خودت در بين راه مجروح شوي واي به حالت.
گفت: عجب گيري كرديم. مگر من ميتوانم جلوي تركش را بگيرم و بگويم نخور به من؟
گفتم: من نميدانم تو اگر زخمي شوي اينها فرار ميكنند.
اسرا را به ستون كرديم. سرگرد عراقي كه آدم سياه و گندهاي بود جلو ايستاد. گفتم: برو عقب پشت سر سربازها بايست.
رفت و ايستاد. ديدم حرف ميزند. گفتم حرف نزن.
رفتم كه نيروهاي ديگر را به ستون كنم. ديدم آمده و جلو ايستاده است. گفتم: برو عقب.
با دست درجهاش را نشان داد. يعني من سرگردم و نبايد پشت سر سرباز بايستم. گفتم كه به او بگويند: باباجان تو فكر ميكني هنوز در لشكر عراق هستي؟ نه تو اسير شدهاي.
باز هم عقب نرفت. من هم درجهاش را كندم و كف دستش گذاشتم. بعد گفتم: تمام شد.
او را بردم ته ستون گذاشتم و همه را حركت دادم. آقاي منصوري ميگفت: كمي بعد باز از عقب دويد، آمد جلوي سربازهايش ايستاد. به سربازهايش ميگفت كه پشت سر من بيايد. سربازها هم ميترسيدند و همه پشت سر او ميآمدند. من هم اسلحه نداشتم. با خودم گفتم كه عجب گيري افتاديم. دستم را در جيبم كرده بودم.هر جا كه اذيت ميكرد، انگشتانم را تكان ميدادم. زود دستهايش را بالا ميگرفت.
آقاي قاآني ميگفت: من آمدم داخل جيپ. شنيدم كه تو داري با هادي از گرفتن شهرك صحبت ميكني. پريدم و به راننده گفتم كه معطل نكن. به سمت قرارگاه برويم. در راه كه ميآمدم شنيدم صحبت از جشعمي ميكني. در صورتي كه در قرارگاه آقاي شمخاني ميگفت كه جشعمي را بگيريد. گفتم كه جشعمي در دست ماست. تا متوجه شدند جشعمي را گرفتهايد از قرارگاه مرتب ميگفتند كه او را به قرارگاه بفرستيد.
سريع گفتم يك ماشين بياورند و جشعمي و بقيه افسران ارشد را داخل ماشين بيندازند و به عقب بفرستند. آقاي اسحاقي و بچههاي ديگر را خواستم. به آنها گفتم كه به نيروها بگويند براي خودشان سنگر درست كنند و داخل آن بروند. هيچ نيرويي حق ندارد از سنگر خارج شود. حتي اگر توپ به داخل سنگر خورد و بچهها زخمي شدند، نبايد بيرون بيايند.
با نظري و خنداندل داخل يك چاله رفتيم. آقاي قاآني از پشت خط گفت: اوضاع چطور است؟
گفتم: هيچكس به خط نيايد. دشمن امكانات زيادي به جا گذاشته و به خاطر اينكه نگذارد آنها به دست ما بيفتد آتش ميريزد.
گفت: ما بچهها را بفرستيم كه تانكها را ببرند؟
گفتم: هر طور صلاح ميدانيد. ولي من پيشنهاد ميكنم تا فردا صبح كسي به اينجا نيايد.
آقاي قاليباف به خط آمد. قبلا با او قراري گذاشته بودم. گفته بود كه اگر تانك گرفتيم به او بدهيم تا او هم يك موتور ديزل برقي به ما بدهد! گفتم كه بياييد تانكها با ببريد، منتهي بعضي از تانكها روي كفي تريلي است.
يكي دو ساعتي گذشت. آتش عراق باريدن گرفت. در ميدان جنگ به ندرت پيش مي آمد كه گلوله جاي گلوله بخورد. بعضي وقتها دو سه گلوله دقيقا يك جا ميخورد. هر قسمتي از بدنمان كه يك ذره از كانال بالا مي آمد. تركش ميخورد. وقتي ميخواستم با بيسيمچي صحبت كنم و كمي از كانال بيرون ميآمد تركشهاي ريز، عين نيش زنبور به كتفم فرو مي رفت. ماهيچه يك قسمت از كتفم را همانجا از دست دادم و جاي آن خالي است. مثل اين بود كه ده هزار زنبور را يك جا رها بكني. تركشها ميچرخيدند و ميزدند. آتشي كه عراقيها ريختند آنقدر زياد بود كه با خودم گفتم: حتما نصف بچهها شهيد شدهاند.
ولي خوشبختانه فقط يك گلوله داخل سنگر خورده بود و چند نفر زخمي و چندتا شهيد شده بودند. يكي از زخميها مكرر داد ميزد و ميگفت: حاجي به دادمان برس.
گفتم: كسي به دادت نميرسد. هركس بيايد كشته ميشود.
طلبه جواني كه اهل شمال و از بچههاي تخريب بود ميخواست به كمك زخميها برود. به او گفتم: اگر بروي و كشته شوي، شهيد نيستي. اين بنده خدا ايستاد. از بس آرپيجي زده بود از گوشهايش خون ميآمد. داستان عجيبي داشت. من اول با او شوخي ميكردم و ميگفتم: رشتيها ترسو هستند و فرار ميكنند!
ميرفت و ميجنگيد ميآمد و ميگفت: ببين هنوز فرار نكرده ام! تمام هفت هشت روز جنگ را تا آخر ايستاد. گردان رفت و بچههاي تخريب جا به جا شدند ولي او همانجا ايستاده بود و ميجنگيد.
شليك عراقيها تا ساعت چهار صبح ادامه داشت. آنها شصت درصد از امكاناتي را كه به جا گذاشته بودند، منهدم كردند. دو سوم از خودروها نابود شد و در آتش سوخت. بچه ها خودروهاي سالم را به عقب بردند.
در شهرك دوعيجي از اول عمليات تا آخر بالغ بر 480 اسير گرفتيم. تعدادي از آنها كه فرار كرده بودند به دام لشكر عاشورا افتادند. سيصد چهارصد نفر را هم لشكر نصر و حدود دويست نفر را لشكر ويژه گرفته بودند. در مجموع نزديك به 1800 نفر در شهرك دوعيجي به اسارت درآمدند. بقيه هم به سمت المندرس فرار كرده بودند.
لشكر نجف اشرف هم سريع آمد و خودش را به نهر جاسم رساند. آنها و لشكر امام حسين نيروي زرهي داشتند. البته تانكهاي آنها به ما هم كمك ميكردند. خلاصه شب را به صبح رسانديم.
صبح شد. هوا متعادل بود. آتش سبك شده بود. بچهها يكي يكي از داخل سنگر بيرون ميآمدند. از سنگر بيرون آمدم. ديدم خيلي سردم شده و تمام بدنم خيس است. با خودم گفتم: من داخل آب نرفتهام كه خيس شده باشم.
يادم آمد كه از سه روز قبل ادرار داشتم اما هيچ وقت بيرون نرفتم! صبح روز بعد آقاي قاآني و آقاي قاليباف به خط آمدند. آقاي قاليباف به آقاي قاآني گفت: شما آبروي بچههاي خراسان را خريديد.
آقااسماعيل گفت: بابا ما كاري نكرديم. هرچه بود همه با هم بوديم. آقاي قاليباف گفت: نه كاري كه ديشب شما انجام داديد كار بزرگي بود. آقا اسماعيل باز برگ برنده را گرفتي.
بعد ديدم آقا رحيم و آقاي رشيد به خط آمدند. آقا رحيم گفت: اين دو نفر مشهدي با هم چه ميگويند؟
آقاي قاليباف گفت: به هم تبريك ميگوييم.
آقا رشيد هنوز باورش نمي شد كه بر سر شهرك دوعيجي چه آمد. وقتي جشعمي را براي بازجويي برده بودند گفته بود كه دو شب قبل از اينكه به خط بيايد با شخص صدام جلسه داشته بعد هم گفته بود درست است كه من يك سرهنگ هستم ولي از ژنرالهاي عراقي هم نزد صدام بالاتر هستم. براي همين صدام مرا شخصا به اينجا فرستاد تا اين گره را باز كنم اما متأسفانه نشد.
بعد از فتح شهرك دوعيجي كنار يك سنگر نشسته بودم. ديدم چند نفر از گزارشگران صدا و سيماي تهران آمده اند و با كساني مصاحبه ميكنند كه در اين چهار پنج شب در اهواز و سر پل نو يا خرمشهر خوابيده بودند. متأسفانه آنها ميگفتند كه چنين و چنان كرديم! من چيزي نگفتم. اصلا جلو نرفتم. واقعيت اين بود كه در همه جا از اين اتفاقها ميافتاد. افرادي ميگرفتند، مي كشتند و يا كشته و زخمي ميشدند. بعد افرادي ميآمدند و همه چيز را به نام خود ثبت و ضبط ميكردند.
25 دي 1365 ما دو عيجي را گرفتيم. فرداي آن روز به آقاي قاآني گفتم: من به سر پل نو ميروم تا دوش بگيرم.
همانطور كه گفتم وضع خوبي نداشتم و در شلوارم ادرار ميكردم. ايشان گفت كه من بروم. اما پشت سرش اضافه كرده بود كل گردان را بردارم و به خط ببرم! من اين قسمت از حرف او را نشنيدم. با خودم گفتم: عجب است كه آقاي قاآني اجازه داد بروم دوش بگيرم و استراحت كنم.
در حيني كه دوش ميگرفتم چشم مصنوعي ام افتاد و شكست. وقتي اين چشم مصنوعي سر جاي خودش نبود سرم درد ميگرفت. چشم يدكيام اهواز بود. يكي از بچهها را فرستادم كه آن را از اهواز بياورد. به پسرعمويم كه مدير داخلي بود گفتم: من در اين هفت هشت روز يك لقمه نان نخوردهام.
او گفت: آقا ميرزا مي روم برايت شير مي آورم.
گفتم: شير از كجا مي آوري؟
گفت: ديروز كه بالا درگيري بود همه گاوها پايين امدند ما هم از آنها شير دوشيديم.
رفت و يك ليوان شير گاوميش آورد. آن را حسابي جوشانده بود تا ضدعفوني شود. داشتم شير ميخوردم كه ديدم آقاي مجيدي آمد و پرسيد: شما مگر به جزيره نرفتي؟
گفتم: مگر قرار بود من به جزيره بروم؟
گفت: آقا اسماعيل گفت كه برو ببين حاج آقا چكار كرده سر و صدايش اصلا نمي آيد. هرچه با بيسيم صدايش ميزنيم جواب نميدهد.
گفتم: من بيسيم را خاموش كردم و كنار گذاشتم. ميخواهم بخوابم.
گفت: آقا اسماعيل گفت كه به حاجي گفتهام برود دوش بگيرد و بعد خودش را به جزيره برساند.
گفتم: من فكر كردم آقا اسماعيل به من گفته برو براي خودت استراحت كن!
بچه هاي اطلاعات خبر داده بودند كه ظاهرا عراقيها جزيره بوارين را تخليه و فرار كردهاند. آقاي تفقد را خواستم گفتم: به آنجا برو و با بلندگو صدا بزن ببين عراقيها جواب ميدهند يا نه.
رفت. بعد با بيسيم تماس گرفت و گفت: حاج آقا همه عراقيها فرار كردهاند. هفت هشت نفر بيشتر اينجا نيستند كه كله ميكشند و ميگويند ما ميخواهيم تسليم شويم.
آنها را گرفته بودند. اصلا قيافهشان به نظاميها نميخورد. از بين آنها يك نفرشان كه مسن تر بود، پاهايش ترك خورده بود. نيروهاي گردان قائم ميگفتند كه همه فرار كردهاند و همه چيز را جا گذاشتهاند.
پل كوثري را برديم و جزيره ماهي و بوارين را به هم وصل كرديم. پل را ترميم كرديم تاماشينهاي بزرگ هم بتوانند رفت و آمد كنند. دژباني هم گذاشتم كه غنايم را نبرند. كار به غروب افتاب كشيده بود. چشم مصنوعيام سرجايش نبود. سرم درد ميكرد. خيلي از بچهها تا آن زمان نميدانستند كه چشم من مصنوعي است. بعضيها ميگفتند: حاج آقا چشمت كي درآمد!
آقا اسماعيل هم ميخنديد و ميگفت حاج آقا هميشه چشمهايش را نو به نو ميگذارد. نميخواهد كه كهنه بشود!
بعد از اتمام كار به آقاي قاآني و نجفي توضيح دادم كه تا كجا نيروها را مستقر كرديم و كجايش هنوز مانده است. در حين توضيح دادن و همين طور كه تكيه كرده بودم به ديوار خاكي خوابم برد. زماني بيدار شدم كه ديدم پيرمردي اذان ميدهد.
فكر كردم اذان مغرب را ميگويد. زود آمدم پايين و تيمم كردم. داخل ماشين سه ركعت نماز خواندم. پيرمرد به طرفم آمد و گفت: دو ركعت بخوان. بابا صبح شده. آقاي قاآني ديشب تو را تحويل من داده و گفته كه صبح براي او چاي بگذار. آقاي نجفي وقتي مي رفت گفت كه به قول شما بدون چاي جنگ نميشود.
نماز صبح را خواندم. چاي و دو تا تخم مرغ آب پز آوردم. يك چيزي به من داد و گفت: حاج آقا اين هم مال شماست. امانت است يكي از برادران از اهواز آورده است.
نگاه كردم. ديدم همان چشم مصنوعي است. چشمم را جا انداختم و صبحانه خوردم. در آن ده روز براي اولين بار بود كه غذاي گرم ميخوردم. خوردن دو تا تخم مرغ خيلي به من چسبيد. منتها خجالت ميكشيدم به پيرمرد بگويم اگر داراي هفت هشت تا تخم مرغ ديگر بردار و بياور.
بالاخره راه افتادم و گفتم: اگر كسي سراغ مرا گرفت بگو به خط رفت. به خط كه رسيدم آرايش گردانها را جابهجا كردم. آقا اسماعيل هم نبود. آقاي ماندگار را ديدم پرسيدم: كجا ميروي؟!
گفت: بچههاي فيلمبرداري را آوردهام از پتروشيمي فيلمبرداري كنند. به سنگر فرماندهي گردان رفتم. ديدم لباسهاي عراقي را يك نفر جمع كرده و آنجا گذاشته است. ناراحت شدم. همه را بيرون ريختم.
گفت: من از سر شب دارم اينها را جمع ميكنم. تو برداشتي و بردي؟
بعد يك چوب برداشت كه مرا بزند. همين كه به روشنايي رسيد مرا شناخت. گفت حاج آقا سلام عليكم.
گفتم: مرد حسابي تو اينها را براي چه جمع ميكني؟
گفت: من چهار پنج تا بچه دارم. ميخواهم براي هركدام يك اوركت يادگاري ببرم.
گفتم: من اوركت ايراني به تو ميدهم تو بيا برو و به كار خودت برس. مهمات جمع بكن.
در همين حين آقاي خاني معاون دوم تيپ قائم آمد و گفت: ميخواستم يك 106 ببرم بچههاي شما جلوي مرا گرفتند.
خيلي ناراحت شدم. گفتم: اقاي خاني از شما ديگر بعيد است. چندتا 106 ميخواهي؟ يكي، دوتا، پنج تا، ده تا، هرچه ميخواهي به من بگو تا بدهم. ما مشكل 106 نداريم. بچهها فكر ميكنند كه خود ما براي غنايم آمدهايم.
ايشان به بچهها گفت: زود 106 را پايين بگذاريد.
هرچه برداشته بودند پايين گذاشتند. بعد كه خواست برود گفتم: بايست.
به آقاي احمدي كه يكي از نيروهاي پدافند بود گفتم: ماشين آقاي خاني را بار كن تا ببرد.
سه چهار تا 106 بار كردند و روي ماشين خاني گذاشتند. يك نامه هم براي عبور از دژباني دادم. خيلي خوشحال شد و گفت: بالاخره جلوي بچهها بي آبرو نشديم.

ما خط پدافنديمان را درست كرديم. گرداني را كه لشكر ويژه و لشكر 5 نصر به ما داده بودند به لشكر سيدالشهدا داديم. اين گردان به خط نرسيده زير بمباران دشمن ايستاد. براي همين لشكر سيدالشهدا مجبور شده بود به انتهاي بوارين بيايد و ام المندرس را رها كند. خط پدافندي كنار كانال ماهي آمد. جلوي كانال ماهي را بچهها تصرف كرده بودند. به هر ترتيب كه بود خط پدافندي درست شد.
فرداي آن روز آقاي قاآني مرا خواست. به قرارگاه رفتم. ديدم كه حاج باقر قاليباف در قرارگاه كربلا كنار آقا رحيم و آقاي غلامپور و دانايي نشسته است. ساعت هشت صبح بود سفره جالبي براي صبحانه پهن كرده بودند سفره از نيمرو و گوجه فرنگي علاقه دارم. گفت: حاج آقا شما برويد صبحانه بخوريد بعد بياييد.
از اين طرف گوش ميدادم تا بشنوم آنها چه ميگويند. حاج باقر قاليباف گفت: آقاي نظرنژاد تنها مانده است. هادي را نزد او فرستادم. آقاي قاآني هم گفت: لشكر نيرو ندارد. شما اجازه بدهيد كه اينها به طور كامل از منطقه خارج شوند.
آقارحيم هم حرف او را تأييدكرد. نيروها را به عقب كشيديم. گردانهاي غواص سر جاي خودشان آمدند. گردان هاي ديگر را هم براي بازسازي به قرارگاه كاظمين فرستاديم. البته بچههاي لشكر كربلا و حضرت رسول دو سه شب ديگر هم درگيري داشتند.
آفتاب درآمده بود كه ديدم آقاي قاآني با جيپ رد ميشود. هرچه او را صدا زدم و با بيسيم تماس گرفتم گوش نكرد و به ام المندرس رفت. نفهميدم مأموريتي دارد كه بايد به ام المندرس برود. به قرارگاه رفتم. آقاي منصوري و اقاي نجفي را در قرارگاه ديدم. هادي با وجود مجروحيت دوباره برگشته بود. يك عصا هم دستش بود. تا مرا ديد گفت: با آقااسماعيل نرفتي؟
پرسيدم: كجا؟
گفت: به ام المندرس رفت كه از آن قسمت به داخل بوارين برود. در همان حين آقاي بخارايي آمد و گفت كه با ابوالقاسم دنبال آقاي قاآني مي روند. آنها رفتند. نيم ساعت بعد بخارايي در حالي كه دستش رابه گردنش آويزان كرده بود برگشت. پرسيدم: چه شد اقا مهدي؟
گفت: دستم تير خورده.
گفتم: به مشهد برو. اينجا ميخواهي بايستي چه كار كني؟
گفت: به اهواز مي روم ولي آقا اسماعيل در خطر است برايش فكري بكنيد.
گفتم: الان خودم رابه آنجا مي رسانم.
با جيپي كه از عراقيها گرفته بوديم و همراه بسييمچيام آقاي خندان دل به فلكه امام رضا رفتم. تا به آنجا رسيدم يكي از بچهها گفت كه آقا اسماعيل را بردند. پرسيدم: چي شده؟
گفت: كتفش كنده شد. تركش خورده.
گفتم: بيسيم چياش كجاست؟
گفت: سرباز امام زمان خمپاره خورد و شهيد شد.
نيروهاي ما اغلب از بچههاي تخريب و اطلاعات بودند. آنها توجيه بودند كه از پشت سر و از طرف پتروشيمي ضربه نخورند. سنگرهايي در كنار دره مي ساختند و استتار ميكردند تا دشمن آنها را از پشت سر نبيند. تعداد پنجاه شصت نفر ايستادند و خط را تا شب نگه داشتند. بعد بچههاي لشكر سيدالشهدا خط را تحويل گرفتند و ما لشكر خودمان را بيرون كشيديم.
به سر پل نو آمديم. يك نفر از نيروها به من زنگ زد و گفت: تو همه را به شهادت رساندي و خودت برگشتي و فرمانده لشكر شدي. به او گفتم: اين طور كه تو فكر ميكني نيست. شهادت لياقت ميخواهد كه من نداشتم. وگرنه من بيشتر از همه زور زدم. اينكه ميگوييد من فرمانده لشكر شدم حتما شوخي مي كنيد. چون اين طور نيست.
چهار پنج روز از بهمن ماه گذشته بود كه آقاي سعادتي به سر پل نو آمد. ساعت نزديك هفت شب بود. خيلي ناراحت بود. گفت: خبر بدي برايت دارم. حاج آقا اخوي تان از مشهد تماس گرفتهاند و گفتهاند كه بچهات فوت كرده و حال همسرت خوب نيست.
پسربچهاي داشتم كه بعد از مجروحيتم به دنيا آمد. بعداز سال 1362 با آمپول و دارو او را نگه مي داشتيم. قلب اين بچه مريض بود. قرار بود او را براي عمل جراحي به تهران ببرند. قبل از دو عمليات كربلاي چهار و پنج پزشكان گفتند: ما قول زنده ماندنش را نميدهيم.
هادي سعادتي يك تويوتاي نو آورد و گفت كه از همانجا به مشهد بروم. ساعت هشت شب بود كه از سر پل نو حركت كردم. حسين احمدي و اقاي رمضاني از بچه هاي مخابرات هم بودند. ساعت هشت صبح به سمنان رسيديم. خيلي خسته شده بوديم چون همه آن مدت را نخوابيده بودم و به تنهايي پشت فرمان نشستم. هيچ كس جز من رانندگي نمي كرد. مي خواستم خودم را زودتر به مشهد برسانم. من از مرگ بچهام ناراحت نبودم ولي از بيمار شدن خانمم خيلي ناراحت بودم. ميدانستم كه اگر او بيفتد بايد با جنگ خداحافظي كنم. با چهار پنج تا بچه بايد مي نشستم و خانهداري ميكردم.
وقتي كه به فلكه دامغان رسيدم اصلا فلكه را نديدم. رفتم و به تپه شن و ستون برق زدم. ماشين ايستاد. رادياتور آن سوراخ شده بود تازه به خودم آمدم كه تصادف كردم پليس آمده بود و مي گفت: كسي جلوي شما پيچيده؟
گفتم: كسي نپيچيده ما نپيچيديم!
آقاي حسين احمدي سريع رفت و به بچههاي تيپ 12 قائم دامغان تلفن زد. بعد از يك ساعت امدند. فورا ماشين را روي جرثقيل بردند. رادياتور و چراغ و گلگير را عوض كردند. ماشين مثل اولش نو شد. ساعت يك بعدازظهر جلوي بيمارستان قائم مشهد پياده شدم. در بيمارستان دكتر هاشمي كه از رفقاي برآدرم بود تا مرا ديد فورا خنديد و گفت: حاج آقا ناراحت نباش. حال خانمتان خوب شده و فشار خونشان را كنترل كرديم. يك ساعت پيش او را به منزل بردند. ولي بچه شما متأسفانه مرد.
گفتم: حالا او مهم نيست.
گفت: اجازه كالبد شكافي را هم از همسرتان گرفتهايم چون نفهميديم درد اين بچه واقعا چه بود.
گفتم: اشكال ندارد.
گفت: بچه را به اخوي شما تحويل دادم كه ببرند و دفن كنند.
به خانه كه رسيدم ديدم همه از بهشت زهرا آمدهاند. تا خانمم مرا ديد گفت: بالاخره اين قدر اين دست و آن دست كردي كه اين بچه از دنيا رفت.
گفتم: ديدي كه عمليات شروع شد. من الان از بيخوابي ديوانه شدهام. جوانهاي مردم دسته دسته پرپر مي شوند آن وقت تو دنبال بچهات ميگردي؟
خانمم گفت: هركس جاي خودش را دارد.
چون ميدانست من از نبرد سختي برگشتهام، براي تقويت روحيهام اصلا گريه نكرد گفت: چه ميخوري تا برايت درست كنم.
گفتم: صبحانه و ناهار نخوردهام. همين طور كوبيدم و آمدم.
بعد به شوخي گفتم: كله پاچه باشد خوب است.
دراز كشيدم و خوابيدم. ساعت پنج بود كه مرا بيدار كردند. ديدم همسرم واقعا كله پاچه پخته است. تعجب كردم گفتم: چرا اين كار را كردي؟ من شوخي كردم. اصلا غذا ميل ندارم.
گفت: فكر كردم كه واقعا ميل داري. پيش محمدعلي پيراسته رفتم. او گفت كه الان نميخواهم گوسفند بكشم. گفتم كلهاش را براي حاجي ميخواهم. او هم گوسفند را كشت و كلهپاچهاش را به من داد. ساعت هشت صبح روز بعد زنگ در خانه به صدا درآمد. داداش و پسر بزرگ حاج شريفي به همراه چهار پنج نفر از اقوام و دوستانشان بودند گفت: ميخواهيم براي چهلم حاجي شما بياييد و در بهشت رضا سخنراني كنيد.
گفتم: به من خبر دادهاند اقاي قاآني در بيمارستان امام حسين بستري است. بروم و ببينم وضعش چطور است. بعد تصميم ميگيرم. به بيمارستان رفتم. ديدم دست ايشان را گچ گرفته اند. از طرف راديو تلويزيون براي مصاحبه آمده بودند. آقاي قاآني هم خجالت ميكشيد به آنها بگويد: من نميتوانم بلند بشوم.
آنها تأكيد داشتند كه با همان وضع با او مصاحبه كنند. بچههاي واحد جنگ راديو و تلويزيون خراسان به آقاي قاآني علاقه داشتند. آقاي تشكري مصاحبه تلويزيوني را انجام داد. داخل اتاق كه رفتم اقاي تشكري گفت: حاج آقا بنشين تا يك فيلم نشانت بدهم. فيلم عمليات كربلاي پنج است.
گفتم: مگر از كربلاي پنج فيلمبرداري كردهايد؟
گفت: آرتيست فيلم تويي!
آقاي شاملو هم كه ديسك كمر داشت و در همان بيمارستان بود تختش را كنار آقا اسماعيل آورد. تمام مديركلها و مسئوليتي كه به ديدن آقا اسماعيل آمده بودند حضور داشتند. اتاق از گل پر شده بود. آقا اسماعيل گفت: بگذار يك مقداري خلوت بشود.
وقتي كه خلوت شد آقاي قاآني گفت: ويدئو را روشن كن.
تشكري ويدئو را روشن كرد. شب اول را نشان ميداد كه من با اقاي قاآني مشغول اعلام رمز عمليات بوديم. نيروها در سنگر گريه ميكردند. بيست دقيقه گذشت. يك دفعه دوربين به خط دوعيجي آمد. من در آنجا اصلا متوجه اين فيلمبرداري نشده بودم. فيلم را نگاه كردم. به آقا اسماعيل گفتم: من يك نوار از اين فيلم را براي خودم ميخواهم.
منبع : فارس
برای دست یابی بهتر کاربران به سایتها و مطالب مفید .